زاغچه‌‌ی زیر بارون مونده

Life Sucks And We Love It!

اين قالب جديدم رو مي بينيد دلتان به حالم نمي سوزه؟!

اين كرج ديار آنقدر بي برفيه كه آدم عقده ميگيره و مجبور ميشه قالب وبلاگشو برف و بوراني كنه،بلكه يكمي دلش شاد بشه...پس جان روح افلاطون،نگيد كه اين دونه هاي برف كنار وبلاگ اين يارو چقدر خزه،خير سرتون با وبلاگ يك بدبخت زيربارون مونده‌ي عقده اي طرفيد...والا!

***

اونروز دلم خواست يكي از اين رمانهاي قديمي دوران بچگيم رو بخونم.رفتم روي صندلي و با زور كتاب هاكلبري فين رو از زير يك خروار كتاب خاك گرفته و پاره پوره كشيدم بيرون،دو تا از كتابها هم افتادند و خوردند توي سرم!

خلاصه اينكه يك ماگ قهوه گرفتم دستم و گلوله شدم زير پتو و خواستم در كمال آرامش كتابم رو بخونم،كه يكهو ديدم يك عنكبوت نسبتا كوچولو كه انگار توي هاكلبري فين لونه كرده بود-منظورم كتاب هاكلبري فين بود،نه خودش!-از زير جلد كتاب سربرآروده و سلام عليك گويان و دوان دوان به سمتم مياد.


من اصولا از عنكبوتهاي خونگي متنفرم،از اون پاهاي دراز ريقويشان چندشم مي شه،از اون بدن قهوه اي نرم آب لمبوشان چندشم ميشه،از طرز دويدنشان چندشم ميشه،،عاشق سوسكها و شته ها و پشه ها و مارمولكها و رتيل ها و مارماهي ها و حلزونها هستم،ولي از ريخت نحس عنكبوتها بدم مياد و نمي تونم حضورشان رو تحمل كنم ...بعله عمو!


خلاصه اينكه از عنكبوتها بدم مياد،اين عنكبوت هاكلبري فيني هم انگار دوست داشت من رو زهره ترك كنه،داشت همينجوري با آغوش باز به سمتم مي دويد!من هم بدون رودروايسي يك تلنگر محكم بهش زدم و به درك واصلش كردم!


چند دقيقه گذشت و من بدون عذاب وجدان داشتم كتاب مي خوندم،كه ديدم عنكبوت كذايي بي حركت افتاده روي لبه پتو و پاهاش هم به طرز رقت باري جمع شده بودند.

يكم به نوك مداد بهش سيخونك زدم،ولي تكان نخورد،همانجوري افتاده بود يه گوشه.

از اونجايي كه از عنكبوت مرده نمي ترسيدم،با نوك انگشت كمي هلش دادم،باز هم تكان نخورد.خلاصه اينكه دلم براش سوخته بود و عذاب وجدان گرفته بودم.(دل نازك عمته،رون ويزلي هم خودتي!:دي)

عنكبوت بيچاره رو از يكي از لنگ هاي دراز و خبيثش گرفتم و گذاشتم روي جلد كتاب باغ زمستان،تا يكم آرامش و اينا داشته باشه و بلكه از پابلو نرودا خوشش بيايد و دوباره راه بيفتد.

يكمي گذشت،عنكبوت كه از قرار معلوم قلم پابلو نرودا رو دوست نداشت،همچنان رو كتاب باغ زمستان ولو شده بود و در حالت مردگي به سر مي برد!اعصابم خرد شد و يكي محكم كوبيدم روي جلد كتاب كذايي.

ناگهان عنكبوته،انگار نه انگار تا همين چند لحظه پيش داشت با آن هيكل مفلوك مرده اش براي من دلبري مي كرد،بلند شد و جل و پلاسش رو جمع كرد و دوان دوان دور شد!


چشمم دوباره به اون عنكبوت موذي آب زيركاه فاشيست متظاهر بيفتنه،ميزنم طوري لهش مي كنم كه خانواده‌اش مجبور بشن با كاردك جمعش كنند...باعث شد الكي كلي عذاب وجدان بگيرم و اون هم احتمالا در حيني كه نقش زمين بوده،كلي به ريشم خنديده!

عمرا هم آبم با عنكبوت جماعت توي يه جوي نمي ره.بهشان تلنگر نزني،ميرينن به هيكلت...

تلنگر هم بزني، مي رينن به اعصابت!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ساعت 10:41 توسط Magpie| |


اصولا از فوايد آدم جماعت اينه كه عقل دارن و انگشت شست!

از انگشت شست كه بهره چنداني نبرديم،فقط به درد پلي استيشن بازي كردن مي خوره و چلپ چلوپ مكيدن و ...اهم...فحش دادن به روايت تصويري!

عقل داشتن هم بايد پس زمينه اي باشه براي درك،شعور،فهميدن،دريافت كردن،ادراك،آندر استندينگ،برنامه ريزي كردن و آدم بودن،كلا اينكه هركي عقل داره باهاس تنبون خودشو بالا بكشه و كارهاش رو به موقع انجام بده و در راه راست هدايت بشه!

از اين هم من يكي بهره چنداني نبردم،كلا اينكه نه تنها عقل كم دارم،بلكه اصلا عقل ندارم كه بخوام در مورد سايزش نگران باشم.

نمونه بارز فقدان عقل هم اينكه سه روز مهلت براي امتحان داشتيم،روز اول يللي تللي كردم.

روز دوم بيشتر يللي تللي كردم.

روز سوم داشتم در ابعاد المپيكي يللي تللي مي كردم كه فهميدم فقط 9 صفحه خوندم،Hubba Hubba!

الان ساعت پنج و نيم صبحه،دو ساعت ديگه امتحان دارم،كل شب نخوابيدم،انقدر قهوه خوردم كه كم مونده Overdose كنم و تو اين هاگير و واگير هم دارم دري وري مي نويسم تو حلق اين وبلاگ كوفتي بي درمون خنگ ...اون هم در كمال بيخيالي و غيره...عقل كه نباشد،تن در عذاب نيست،اتفاق خاصي نمي افته!


پ.ن 1:اين يك آپ نبود،فقط خواستم كمي غر بزنم!

پ.ن 2:از جمله سخت ترين و اعصاب خرد كن كارهاي دنيا لاك زدن انگشت وسطي دست راسته،البته براي راست دست ها.

پ.ن3:انقدر باد به غبغب لعنتيت ننداز،كوآلا ها هم نه تنها عقل دارند،بلكه توي هر دستشون به جاي يكي،دو تا انگشت شست دارن،باشد تا ماتحتت و اينا بسوزد،از كوآلا جماعت دمده تري!

پ.ن 4:«سحرخيز باش تا كامروا شوي!» جمله ايست بسي چرند!من نه تنها تمام عمرم سحرخيز بودم،بلكه اصلا لازم نبود كه سحر ها بخيزم،چون تمام شب رو در حال خيزيده و خيزيدن به سر مي برم.تا حالا هم كامروا نشدم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۸ساعت 5:58 توسط Magpie| |


كودكستان،يك عكس از حيوانات وحشي و اهلي مي گذاشتند جلومان،بعد هم بايد مي نشستيم و كوچكترين و بزرگترين و خزنده ترين و پرنده ترين و زيباترين و خنگ ترين و موافق ترين و آب زيركاه ترين و ماركسيست ترين و دودره باز ترين و الدنگ ترين و عموترين حيوان رو مشخص مي كرديم.

مربي:

-بزرگترين حيوان دنيا،كدومه؟

بچه هاي كلاس به اتفاق:

-فــــــيله!

من:

-زرافه ست!

مربي متعجبانه من رو برانداز مي كرد،دوباره تكرار كرد كه بزرگترين حيوان دنيا فيله.من هم دوباره جواب دادم كه نه،زرافه است.

مربي با مثلا صبوري توضيح ميداد:

-عزيزم،زرافه بلندترين حيوان دنياست،نه بزرگترين.بايد جثه رو در نظر بگيريم.

فكر مي كردم مثل اينه كه وقتي ميگوييم بابام از مامانم بزرگتر است،به جاي قد،دور كمر رو در نظر گرفته باشيم؛نخير عمو،از نظر من بلندترين،بزرگترين هم بود.

-زرافه!

مربي ديگر كم كم كنترل اعصابش را داشت از دست مي داد:

-بزرگترين حيوان دنيا فيله!

من هم فكر مي كردم كه خنگ خدا،زرافه با آن چهارمتر پا و شش متر گردن و پانزده اينچ شاخش بزرگتر است،يا يك فيل زپرتي پدرسوخته ايكبيري؟!

-بزرگترين حيوان دنيا زرافهست.


خلاصه اينكه آخرش مربي بيچاره كم مانده بود يقه اش را چاك داده و  نعره بكشد و گيس هايش را بكنه!دست آخر هم من نتوانستم متقاعدش كنم كه زرافه بزرگترين حيوان دنياست،اون هم نتوانست من را متقاعد كند كه فيل بزرگترين است.جفتمان هم در دل به حماقت هم كركر مي خنديديم!


***

ديديد چطور سركار بوديم؟!

تمام اين مدت،بزرگترين حيوان دنيا نهنگ بود.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۸ساعت 20:36 توسط Magpie| |

من چنگ توام

در دست توام

زخمت نزنم، زخمم نزنی...

 ***

به روايت زاغچه:

چنگم بزني،چنگت ميزنم...

چنگم نزني،چنگت ميزنم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۸ساعت 12:20 توسط Magpie| |



When I time a moment and take up a past scene into my mind i feel hearing a soundless music coming from somewhere.

  

نخيرآقا،مشاعرم رو از دست ندادم ،عاشق نشده ام و عقلم هم كم و بيش سالمه!

شاهكاري كه اون بالا ميبينيد نوشته پشت يك كلاسوره،از همين كلاسور هاي فانتزي با عكس گربه و خرس و عروسك و الخ..!
يحتملا ملت فكر كردن خودشون يك پا native american هستند،در نتيجه سعي مي كنن بقيه مردم رو هم از اين استعداد الهي شون بهره مند كنند و در اين راستا روي تمام كالاهاي تجاري مثل كيف و كفش و دفتر و كتاب و لنگ و شورت هم هنرنمايي كنند و قطعه هاي ادبي مي نويسند.
من بعضي وقتها فكر مي كنم(جل الخالق؟هاهاها!) اون كسي كه طرح يك تي-شرت رو مي ده و روش هم با يك فونت بزرگ سرخابي مي زنه:Female  يا I'm a clever coconut  يا That is a cat under the table ، يا در نهايت فيلسوف بودن:humans have 2 legs! مغزش پيشرفته تر بوده يا مغز سيب زميني و اسكاچ؟

 كساني كه انقدر اصرار دارن ادبيات دست بالاي انگليسيشونو  با زور بازو به مردم عرضه كنند كم نيستند،خودمون هم ميريم توي وبلاگ ملت مينويسيم:you are very very shekspier and i very very laugh kardam and you are very very wasting your estedad!

خلاصه اينكه نمي دانم مي خواهند دو ترم كلاس زبانشون رو به رخ بقيه بكشند يا اينكه اظهار فضيلت كنند يا اينكه باورشون شده دارن در راستاي پيشرفت گام برمي دارن يا اينكه صرفا مي خوان شاد باشن،كه دليل آخر نسبتا موجهه.با الدنگ و چلمنگ بودن در راستاي شادي مخالفتي نيست!
اين هم نوشته روي جلد يك دفتر با طرح اسپايدرمن كه گذاشتم تا بخونيد و كيفور شيد!اگر كسي چيزي ازش فهميد لطفا لطفش رو از ما دريغ نكنه و بگه!

 . love is like the die we breathe it may not always bee seen but it is dluays felt and used and we will be die without it


پ.ن 1:اي آريايي،يارا،فارسي را پاس بدار!
پ.ن 2: باور كنيد من خودم فارسي را پاس مي دارم و روزانه تيكه غليظتر از Rock on, dude! وارد اين دهن آريايي نميشه!
پ.ن 3:حالا كه فكرش رو مي كنم،چندان فارسي اي هم باقي نمونده كه پاسش بداريم!
پ.ن 4:اصلا فارسي رو پاس نمي دارم، so what؟


نوشته شده در یکشنبه بیستم دی ۱۳۸۸ساعت 19:48 توسط Magpie| |


دور خود و اطرافيانمون يك دايره بزرگ كشيده شده و ورود حوادث بد بد هم به اين منطقه ممنوع است!توي همون دايره شاد مي شينيم و پشمك مي خوريم و از روي رنگين كمان سر مي خوريم و بستني قيفي ليس مي زنيم و هچل هفتي مي ريم...درد و مرض و بدبختي؟نه بابايي،اينا براي بقيه آدمهاست!

اصلا همه مشكلات براي بقيه است،سرطان و مرگ و مريضي به ما ربطي نداره ديگه،متعلقه به يه سري ناشناس كه گاهگاهي صحبتي ازشان به ميان مياد و ما هم براي اينكه عمق احساسان انسان دوستانه مان رو نشون داده باشيم،كلماتي از قبيل الهي و بيچاره مي پرونيم و تمام!حالا همين رو هم نگفتيم چه بهتر،دوستها فكر مي كنند كه چه آدم محكم و و شيردل و  Cool اي هستي.

انصافا...فكر مي كنيد چند نفر از دستگير شدگان عاشورا فكر مي كردند كه قراره دستگير بشن؟چند نفر خودشون رو آماده كرده بودند؟هيـــچ،صفر،تهــي.

حتي توي اخبار هم آمار مرگ و مير رو بگن،بلايي سر خودمان نمي آيد .احيانا اگر بهمون تيراندازي هم شد،يا مثل فيلم ماتريكس جاخالي ميديم و دوربين 180 درجه درمون ميچرخه،يا سوپرمن جلوي ما فرود مياد و گلوله ها رو دفع مي كند.

واقعا گاهي يك توسري محكم لازم است كه ما را توي دنياي واقعي بيندازد،كه به ما بفهماند از مرز و دايره و منطقه حفاظت شده خبري نيست،اينكه دنيا يك جاي پرآشوب است و هر لحظه بايد انتظار يك حادثه اي رو داشته باشي،اينكه دنيا مروت نداره و رحم و عطوفت سرش نمي شه و دقيقا همان لحظه اي كه انتظارش را نداري،برات پشت پا مي گيرد.

هيچ وقت دوست نداشتم آدم پارانوئيدي باشم كه مدام منتظر نزول فجايع آسمانيست!هميشه خوشبين بودم،زيادي خوشبين،اصلا بيخيال بودم و توي دنيا شاد خودم به سر مي بردم...خوب،ديگه واقعا وقتش بود كه بفهمم كه دنيا با كسي شوخي ندارد...سرنوشت نيست،فقط قانون طبيعت است!

                                                        ***

حرفهام مبهم بود،اما دلم نمي خواست مفهوم باشند.فقط مي خواهم بدانيد كه امروز مادر يكي از همكلاسي هام فوت كرد.با اين دختر حتي سلام و احوالپرسي معمولي هم نداشتم و فكر نمي كنم تا به حال دو جمله هم باهاش حرف زده باشم،اما وقتي اين خبر رو شنيدم يخ كردم،شايد به خاطر اون نبود،شايد به خاطر خودم بود،شايد به خاطر آن بود كه فهميده بودم ديگر وقتش رسيده كه دور دايره خيالي شادم يك ضربدر بكشم،اين كه من هم مثل بقيه هستم،توي دنيايي زندگي مي كنم بي پناه،سست و دورو.


دنيا براي دوست عزيزمان پشت پا گرفت،آن هم در بدترين زمان ممكن،آن هم در زماني كه بيش تر از هميشه به دنيا اتكا كرده بود.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۸۸ساعت 12:16 توسط Magpie|


-هي،بيا با اين فسقلي بازي كن!

علاقه اي ندارم براي بچه جماعت لطافت به خرج بدم و جمعا هر وقت بحث بچه ميشه،دماغم كيپ ميشه و آلرژيم عود مي كنه.ولي انگار مامان براش چندان اهميتي نداشت كه من در حد سگ از اين مخلوقات شرور يكدنده الدنگ بيزارم،تصميم گرفته بود من رو به مقام افتخارآميز پرستار بچه نايل كنه تا با خيال راحت با دوست شريفه،بحث كنه....در مورد بازار بورس لابد...!

خلاصه اينكه بچه فسقلي رو با زور چپوند توي بغلم!انگار اونقدرها هم كه به نظر ميومد فسقلي نبود،لامصب اندازه يه بچه فيل اصيل آفريقاي جنوبي وزن داشت.

اصلا نمي فهمم ملت چرا اينقدر غذا توي حلق بچه هاشون مي چپونند تا بچه هه تپل باشه...اصلا گيريم كه تپل شد،از كشيدن لپ تپل بچه چه چيزي عايدشون ميشه ؟اينهمه كش ماست،كش شلوار،كش تنبون و بند شورت تو مملكت داريم،بگيرن بكشن تا تمام عقده هاي اندروني و بيرونيشون خالي بشه،ولي نخير عمو ! ترجيح مي دن بچه هاشونو تبديل به مشك چربي كنند و ازش به عنوان يويو استفاده كنند!

بگذريم...خلاصه اينكه بچه كذايي خيلي سنگين بود.

من  كه سعي مي كردم بچه هه رو در فاصله امني نسبت به خودم نگه دارم،پرسيدم:

-هـــوم،توله س...يعني،عزيزم!چند سالته؟

بچه كه تا حالا سعي داشت به هر قيمتي شده مشتش رو توي دماغ من فرو كنه،دست از تقلا برداشت:

-پنج سالمه.

با زور سعي كردم خودم رو علاقه مند نشون بدم:

-واي،چه خوب!چه بچه بزرگي...

فكر كنم بايد همينجوري سر بچه جماعت رو شيره ماليد تا خركيف بشن،ولي جناب شش تني زياد گول نخورد.

-نخير!نمي خوام بزرگ شم.

-چـــرا؟

-چون اگه بزرگ بشم،معتاد ميشم.

تصميم گرفتم ديگه Mrs nice guy بودن رو بگذارم كنار!

-يعني چي كه....

بچه قاشق نشسته وسط حرفم دويد و گفت:

-تو هم بزرگ بشي معتاد ميشي.

-من....؟!

-بحث نكن!

- ؟


بعد بگيد بچه ها شيرين و ناز و شكلات و هلو و آلبالو و تمشكن،از يك طرف خنده ام گرفته بود و از يك طرف مونده بودم كه جواب اين جانور حاضرجواب رو چي بدم.

Hell،آدم هر روز كه جلوي بچه پنج ساله اي كم نمياره...وقتي كسي اينقدر عزمش راسخه كه در آينده قراره معتاد بشي،چاره اي باقي نمي مونه جز اينكه بگي چشم!

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی ۱۳۸۸ساعت 20:46 توسط Magpie| |


وقتي اطرافيان سرما ميخورن و فين فين مي كنن و دماغشونو بالا مي كشن،اعصابت خورد ميشه و تو دلت هزار تا بد و بيراه نثارشون مي كني.

خودت كه سرما خوردي،نه تنها مثل يه تراكتور دهه 60  سر و صدا مي كني،بلكه كسي هم بهت چپ نگاه كنه توي دلت هزار و دو تا بد و بيراه نثارش مي كني!

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی ۱۳۸۸ساعت 21:10 توسط Magpie| |

   

 

يه سوز سرد خبيث از زير پنجره خودش رو توي اتاق چپاند و باعث شد مثل سگ بلرزم...سر و صداهاي نكبتي كوفتي.سرده..آقا..سرده!

خوب،بهتره يكم مثبت انديش باشم،سعي مي كنم از عربده هاي جناب آقا توي بلندگوي مسجد لذت ببرم و به ترك هاي گچ ديوار و الوارهاي چوبي سقف كه به داخل شكم داده بودند،و اينكه وقتي راه مي رفتي كل خانه مي لرزيد و جير جير مي كرد،به چشم آثار هنري نگاه كنم.اصلا به درك...خونه رو پدر پدربزرگم ساخته و هنوز پا برجاست،بايد خبرنگارها را خبر كرد!

تازه،اون چند تا گزيدگي روي شكمم رو هم به كك و شپش ربط نمي دم،حتمالا جاي گاز مورچه بوده يا شايد هم پروانه و كفش دوزك...

 ***

جريان از اين قراره كه عاشوراي هر سال،مراسم تعزيه خيلي جالبي توي شهر گرماب،يعني شهري كه طبق اسناد پدر پدر پدر پدر پدر بزرگم هم توش جولان مي داده،برگذار ميشود.البته وقتي مي گويم شهر، بيشتر منظورم روستائيست كه به جاي كدخدا،شهردار دارد.

خلاصه اينكه صد سالي هست كه رسيدگي به امور تعزيه،به عهده خانواده پدري منه...بدين معني كه اگه بابام توي جامائيكا مشغول گشت و گذار باشد،به موقع بايد براي عاشورا برگردد.

***

با اين وجود،انصافا خوش گذشت و حتي سه شب توي اون خانه كاهگلي جيرجيرو خوابيدن هم يك جورايي كيف داشت...البته وقتي ديدم آب لوله كشي كمي كدره وگاهي هم به طرز مشكوكي زير دندان قرچ قرچ صدا مي ده،بلافاصله تصميم گرفتم آب و چاي و قهوه رو از برنامه غذاييم حذف كنم!

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی ۱۳۸۸ساعت 13:12 توسط Magpie| |


تعجبي نداشت كه سر امتحان چيزي يادم نمي اومد؛روز قبل در حالي كه اندازه باقالي هم درس بارم نبود،در كمال خونسردي داشتم توي چرك نويسم طرح يه گودزيلا- كه بنا به سليقه بيننده در حال پيپ كشيدن يا خوردن قهوه با ني بود-مي كشيدم.

تصوير سينيور گودزيلانو

(شرمنده،عكس با دوربين ذيقي و خاك برسر گوشي مرحومم گرفته شده:D)


بعد نوشت : وقتي كيف پول و گوشي دلبندت رو تو تاكسي دزديدند و سهوا پات رو روي دم سگ بينوات گذاشتي و كمي بعد هم تو آشپزخانه ليز خوردي و با مخ رو زمين پهن شدي و نصف ظرف و ظروف آشپزخانه رو شكستي،نه تنها ناراحت نميشي و غصه نمي خوري،بلكه اصولا ككت هم نمي گزه كه تولدت افتاده روز تاسوعا!

نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۸۸ساعت 15:3 توسط Magpie| |

Design By : Night Melody