زاغچهی زیر بارون مونده
Life Sucks And We Love It!
On the other hand:
1.اونروز كتاب «اينس،آرام جان من»رو تموم كردم.كل كتاب دوست داشتم اينس كذايي رو بگيرم و از وسط جرش بدم.سرخپوستهاي آمريكاي جنوبي رو تو مايه هاي مرغ و گوسفند حساب مي كرد...البته نه!وقتي يه مرغ يا گوسفند مي مرد،بيشتر غصه مي خورد تا وقتي كه چهل تا از سرخپوستهاي برده از تشنگي مردن....ولي با اينحال لعنتي خيلي خوش شانس بود كه تونسته بود وسط اون اوضاع افتضاح و تبعيض جنسي،يه اسب ورداره و توي سرزمين جديد،جولان بده...به اينس سوارز حسوديم مي شه!
2.فعلا آويزون سر و كول خواهرم هم نمي تونم بشم،چون هنو امتحان داره!ناراحتم كه منم نمي تونم برم معماري،چون حوصله رياضي ندارم در هر حال!به معمارا حسوديم ميشه!
3.ديروز نشستم سه ساعت سعي كردم يه مجسمه شكلاتي اسب بسازم،آخرش شد شبيه يابو!در هر حال مزه شكلاتش تغييري نكرد،ولي به مجسمه سازا حسوديم ميشه!
4.فعلا بابام پا شده به خاطر كاراي دانشگاه رفته مسافرت،به من تعارف كرد كه بيام!منم گفتم نه،كه الان پشيمون شدم.آخه من عاشق مسافرت با ماشينم!به بابام حسوديم ميشه!
5.در ضمن وضع به هم ريختگي اتاقم به قدري شديد شده كه نميشه بدون له كردن پنج-شش تا كتاب،خرد كردن چند تا دي وي دي و لگدمال كردن چند تن لباس،از اين سر به اون سرش رفت!به درك،به نظر خودم جاي همه وسايلم كف اتاقه،ولي بقيه اينطور فكر نمي كنن،به امپراطور هاي روم كه لازم نبوده فكرشون مشغول كف اتاق بهم ريخته شون باشه،حسوديم ميشه!
پ.ن:مي دونين،با اينكه كك ها مي تونن دويست برابر قدشون بالا بپرن،ولي باز هم خيـــلي بهشون حسوديم نميشه.
| Design By : Night Melody |